نبض تپنده ی من
عشق مامان این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای تکون میخوره و من رو غرق در عشقش میکنه . امروز داشتم به داداش میگفتم منتظرم به دنیا بیاد و لباس و زرافه ای سورمه ای رو تنش کنم و با کریرش ببرمش بیرون . احساس میکنم از دنیای مادرانه فقط خاله بازی های کودکانه اش رو یاد گرفتم . با خودم تکرار میکنم پسرم که بیاد روزگار من عوض میشه , زندگی سخت تر میشه , دو نفره هامون تمام میشه , ولی بعد یاد یه پسر بچه ی خوردنی می افتم , حس میکنم بیشتر از همیشه عاشقش میشم . هنوز مادرانه هام گل نکرده , هنوز منتظر اون حس نابم . و پسملی ما هنوز هم اسم نداره .




